تبلیغات
شهر شعر - مرید و مرشد
 
شهر شعر
شعر ، متن آهنگ ، متن ترانه ، متن موزیک ، تکست آهنگ ، داستان کوتاه ، معرفی شاعران
شهر شعر      تماس با مدیر      RSS      ATOM
درباره وبلاگ


شهر شعر
شعر ، متن آهنگ ، متن ترانه ، متن موزیک ، داستان کوتاه ، معرفی شاعران ، سخنان بزرگان ، پیامک ، خنده بازار ، دانستنیها

مدیر وبلاگ : شهر شعر
نویسندگان
جمعه 1391/05/6 :: نویسنده : شـاپرک

مرید و مرشد


روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم
شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند
وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی
می
کند.

آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها
داد تا گرسنگی راه بدر کنند.
روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر،
مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می
گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد
خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می
خواهی به آن ها
کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".


مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت
وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....
سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.


روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن
منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل
شهر راهنمایی کردند.

صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم
و حشر فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و
دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند.

پس
از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز
چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه
بیان نمود:
سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که
داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ
نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران
زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.

ابتدا بسیار سخت بود
ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ
ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات
گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از
مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....
نتیجه:

هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن
به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.




نوع مطلب : داستان کوتاه فارسی، 
برچسب ها : داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده،
لینک های مرتبط :
شنبه 1391/05/7 01:24 ب.ظ
سلام دوست اندیشمندم
بامعرفی خطاط مشهور هورامان منتظرتان هستیم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

موزیک اسکای