تبلیغات
شهر شعر

دزد جوانمردی

آن شنیدستی كه روزی یك سوار؟

دید در ره مرد افلیجی نزار

زود پایین شد جوان با ادب

برنشاند او را به اسبش با تعب

لیك آن مفلوج شلّ رو سیه

آن نمك نشناس مفلوك تبه

تاخت با مركب سریع و دور شد

صاحب مركب شد و مسرور شد

اینچنین فریاد زد مرد جوان:

ای كه شیطان گشته در جلدت نهان

اسب،مال تو ولی بهر خدا

با كسی هرگز نگو این قصه را

چون سوار اسب نامردی شدی

سارق رسم جوانمردی شدی

بعد از این مردانگی ها گم شود

در تنفر مردم از مردم شود

راكبان كی رحم بر ماشی كنند

كی ترحّم بر توی لاشی كنند

چون بشیراحمد كجا یابی دگر

از سرت این فكر باطل كن بدر



با کلیک بر روی شهر شعر را در گوگل محبوب کنید