تبلیغات
شهر شعر - مادر فداكار
 
شهر شعر
شعر ، متن آهنگ ، متن ترانه ، متن موزیک ، تکست آهنگ ، داستان کوتاه ، معرفی شاعران
شهر شعر      تماس با مدیر      RSS      ATOM
درباره وبلاگ


شهر شعر
شعر ، متن آهنگ ، متن ترانه ، متن موزیک ، داستان کوتاه ، معرفی شاعران ، سخنان بزرگان ، پیامک ، خنده بازار ، دانستنیها

مدیر وبلاگ : شهر شعر
نویسندگان
جمعه 1391/01/18 :: نویسنده : شـاپرک
مادر فداكار

پسرک همیشه از مادر خود متنفر بود
مادر پسرک یک چشم بیشتر نداشت و به همین دلیل پسر از مادر ناراضی بود ، مادرش برای تامین مخارج زندگی برای دانش آموزان و معلمان آشپزی میکرد .
سال ها به همین شکل زندگی میکردند در یکی از این سال ها مادر به دنبال پسرش رفت تا او را به ناهار در یک رستوران دعوت کند اما با برخورد بدی از پسرش مواجه شد و (رفتار او به گونه ای بود که انگار مادر را نمیشناختت ) و به تنهایی به سمت خانه رفت وقتی مادرش هم به خانه رسید پسر با مادرش دعوا کرد و او را از آمدن به مدرسه اش سرزنش کرد .
مادر هیچ به او نگفت
فردای آن روز پسر در مدرسه مورد مسخره از جانب دوستانش و او به شدت عصبانی بود و دوست داشت که درون زمین برود همان روز تصمیم گرفت که برای همیشه مادرش را ترک کند . او به سنگاپور رفت و در آنجا مشغول به کار شد و تحصیلاتش را ادامه داد چند سال بعد ازدواج کرد و خانواده ای برای خودش تشکیل داد در یکی از این سال ها مادر پسرک برای دیدن پسرش رفت به سنگاپور و خانه اش را پیدا کرد در زد و رفت داخل خانه نوه اش با دیدن مادربزرگ خود به شدت وحشت زده شد و ترسید پسر آمد و دادی بر سر مادرش زد و گفت کی تو را دعوت کرده که آمده ای به خانه من او مادرش را از خانه اش بیرون کرد مادر دلش شکست و به خانه اش برگشت
ازاین موضوع سالیانی گذشت تا روزی که پستچی نامه ای برای پسرک آورد که گویی دعوت نامه ای بود از طرف مدرسه برای او، او به خانواده اش در مورد این موضوع چیزی نگفت و به محله قدیم خود بازگشت وقتی به مدرسه قدیمش رفت و کارش آنجا تمام شد تصمیم گرفت که به خانه ی قدیمی که در آن با مادرش زندگی میکرد هم سری بزند وقتی که رفت و در زد هیچکس در را باز نکرد همسایه ی قدیمیشان که در آنجا زندگی میکرد آمد و گفت تو همان پسر آن خانوم نابینا هستی پسر گفت: بله همسایه به اونامه ای داد و گفت مادرت این را برای تو نوشته بود و به من داده که اگر آمدی این جا بدهم به تو نامه بدین شرح بود:
پسرم از این که سال ها باعث سر شکستگی تو بودم معذرت میخواهم و میخواهم که مرا ببخشی اما تو باید به من حق بدهی زیرا من مادرت بودم و نمی توانستم ببینم که تو با یک چشم بخواهی زندگی کنی بعد از آن تصادف که در کودکی برایت اتفاق افتاد من یک چشمم را به تو دادم تا تو بتوانی راحتر زندگی کنی ...
قربانت مادرت

شاپرك




نوع مطلب : داستان کوتاه فارسی، 
برچسب ها : داستانك، داستان كوتاه، عشق مادری، فداكاری، داستان غم انگیز، داستان كوتاه فارسی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1391/02/3 09:29 ب.ظ
pand amuz bud
شـاپرک مرسی...
جمعه 1391/01/18 05:58 ب.ظ
خیلی جالب بود :)
شـاپرک ممنونم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

موزیک اسکای