تبلیغات
شهر شعر

اعلام انزجار از توهین کنندگان به سرور کائنات حضرت محمد مصطفی(ص) (سروده خودم)

روحی فداک یا رسول الله

 ابولهبی در جهان دوباره پیدا شد/كه با قداست پیغمبرانه بازی کرد

دوباره ابوجهل بی لیاقت ملعون/مخاصمه با سروَر حجازی کرد

دوباره ملحد بدكاره ای ز امریكا/بسوی شاه رسالت زبان درازی کرد

دوباره خبیثی به نام"سام باسیل"/چه پارسها به مثال كلب تازی كرد۱

از این اهانت اعدا به فخر موجودات/گریست مَه و خورشید و آسمان لرزید

از این جسارت آنها به صاحب کوثر/گریست قلعه ی توحید و لامکان لرزید

از این شقاوت و گمراهی و نگون بختی/غلام حلقه به گوش صنم تعجب کرد

ز جرأت این مشت خاک بیچاره/یقین كه دیو فریبنده هم تعجب کرد

ز خبث طینت كافردلان بی مقدار/اجنه و روح و فرشته در تنفر شد

قسم كه زین همه بی شرمی یهودیّت/خدا كه جهان را سرشته در تنفر شد

كجاست حضرت احمد به رغم بدگویان؟/كه تا قدم بگذارد به قله ی گردون

عمر کجاست خدایا که در دمی سازد؟/به تیغ مَعدِلت خویش ملكشان پر خون

کجاست حیدر کرّار و فاتح خیبر؟/که زیر و رو كند از غیرتش جهان اکنون

کجاست ام ابیها که تا زند فریاد؟/به سام گوی پلید و آن سگ ملعون۲

کجاست عایشه تا درد دل کند با او؟/رسول پاك خدای با دلی محزون۳

کجاست حضرت مهدی،امید مظلومان؟/که بر اندازد این صلیب و  پرچم صهیون

رسول ما كه جمالش چو ماه تابانست/تلألؤ  مه را ز بانگ سگ چه غم باشد؟۴

چو خوانده شانئ او را خدا،هو الابتر/همیشه در دل اعدای او  الم باشد۵

چو گشته عرش برین جایگاه والایش/رسول ما محمد اعظم چه غم دارد؟۶

چو داده خدا و ملائكش بر او صلوات/غریق بحر سراسر کرم چه کم دارد؟۷

چنین چو گرامی كند خدای ما كس را/هر آنکه اهانت كند به او ادب گردد

کنون بشیر در انتظار باش تا بینی/که روزگار "تری" سیه چو شب گردد۸

 توضیحات:

۱-"سام باسیل"نام کارگردان فیلم موهن است

۲-یك نفر یهودى خطاب به رسول خدا كرد و گفت : سام علیك  یعنی مرگ بر تو

حضرت فاطمه به دفاع ازپدر فریاد کشید سام علیک و علی والدیک یعنی مرگ برتو و بر پدر و مادرت

۳-زمانی که پیامبر از آزار و اذیت کفار و منافقان خسته می شد  خطاب به حضرت عایشه می فرمود:"کلّمینی یا حمیرا "یعنی ای  گل سرخم با من صحبت کن تا ارام گردم

۴-سگها چون ماه کامل را می بینند بسیار پارس میکنند

۵-اشاره به آیه "إن شانئك هو الأبتر"

۶-اشاره به شب معراج

۷-اشاره به ایه "إن الله وملائكته یصلون على النبی یا أیها الذین آمنوا صلوا علیه وسلموا تسلیما"

۸-"تری جونز" کشیش امریکایی مسیحی ملعون و عامل اصلی فتنه



با کلیک بر روی شهر شعر را در گوگل محبوب کنید

دفترچه مشق دخترک فقیر

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...  اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت...

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم...

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا...

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...
 
شاپرک



با کلیک بر روی شهر شعر را در گوگل محبوب کنید

مرید و مرشد


مرید و مرشد


روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم
شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند
وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی
می
کند.

آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها
داد تا گرسنگی راه بدر کنند.
روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر،
مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می
گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد
خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می
خواهی به آن ها
کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".


مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت
وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....
سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.


روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن
منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل
شهر راهنمایی کردند.

صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم
و حشر فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و
دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند.

پس
از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز
چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه
بیان نمود:
سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که
داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ
نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران
زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.

ابتدا بسیار سخت بود
ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ
ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات
گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از
مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....
نتیجه:

هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن
به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.



با کلیک بر روی شهر شعر را در گوگل محبوب کنید

در عاقبت حرص وطمع-داستان تمثیلی

قصه ای گویم تو  را هان ای پسر

درس گیرد باید از آن هر بشر


چشمه ها در خواب دیدم یك شبی


بر سر هر یك نشسته حاسبی

آب بعضی چشمه ها بی حد بُدی


لیك در سوراخ بعضی سد بُدی


از یكی حاسب بپرسیدم كه هان


معنی این چشمه ها برگو  روان


گفت بهر هر بشر روی زمین


چشمه ی روزی بود معنای این


چشمه ی روزیّ من بی آب بود


جَوف باریكی چنان پیشاب بود


با درفشی كوفتم آنرا چنان


تا مگر وسعت دهم در آب آن


كوشش بسیار كردم از طمع


تا مگر گردد حدودش مرتفع


وای یكدم سُمبه در جوفش شكست


سُمبه ی حرص و طمع جوفش ببست


چشمه ی روزیّ من مسدود شد


قطره ای هم بود اگر،نابود شد


ناگهان بیدار گشتم مضطرب


فكر من از این قضایا منقلب


شكرها كردم كه اینها خواب بود


وای اگر هركس در آن میراب بود


رزق هركس در ازل تعیین شده


این در آیات خدا تبیین شده


عاقلان را آزمندی كی سزد؟


باد حرص و آز از دوزخ وزد


چون بشیراحمد توكل گر كنی


عاقبت در باغ پر گل سر كنی



با کلیک بر روی شهر شعر را در گوگل محبوب کنید

دزد جوانمردی

آن شنیدستی كه روزی یك سوار؟

دید در ره مرد افلیجی نزار

زود پایین شد جوان با ادب

برنشاند او را به اسبش با تعب

لیك آن مفلوج شلّ رو سیه

آن نمك نشناس مفلوك تبه

تاخت با مركب سریع و دور شد

صاحب مركب شد و مسرور شد

اینچنین فریاد زد مرد جوان:

ای كه شیطان گشته در جلدت نهان

اسب،مال تو ولی بهر خدا

با كسی هرگز نگو این قصه را

چون سوار اسب نامردی شدی

سارق رسم جوانمردی شدی

بعد از این مردانگی ها گم شود

در تنفر مردم از مردم شود

راكبان كی رحم بر ماشی كنند

كی ترحّم بر توی لاشی كنند

چون بشیراحمد كجا یابی دگر

از سرت این فكر باطل كن بدر



با کلیک بر روی شهر شعر را در گوگل محبوب کنید

دل و میخ

دل و میخ 


یكی بود یكی نبود، یك بچه كوچك بداخلاقی بود. پدرش به او یك كیسه پر از میخ و یك چكش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی و به کسی چیزبدی گفتی ، یك میخ به دیوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته های بعد ، پسرك سعی کرد وتوانست خلق و خوی خود را كنترل كند و كمتر عصبانی شود و به این ترتیب تعداد میخ هایی كه به دیوار كوفته می شد ، رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصبانی شدن خودش را كنترل كند تا آنكه میخ ها را در دیوار سخت بكوبد.
بالأخره به این ترتیب روزی رسید كه پسرك دیگر عادت عصبانی شدن را ترك كرد و موضوع را به پدرش یادآوری كرد. پدراین بار به او پیشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روز كه عصبانی نشدی ، یكی از میخهایی را كه در طول این مدت ، به دیوار كوبیده بودی ، از دیوار بیرون بكش.
روزها گذشت تا بالأخره یك روز پسر جوان ، مفتخرانه ، به پدرش روكرد و گفت همه ی میخ ها را از دیوار درآورده است.
پدر، دست پسرش را گرفت و به طرف دیواری كه میخ ها بر روی آن كوبیده شده و سپس درآورده شده بود، برد  و گفت:
 « دستت درد نكند، البته كار خوبی انجام داده ای ولی به سوراخهایی كه در دیوار به وجود آورده ای نگاه كن !! این دیوار دیگر هیچوقت آن  دیوارصاف قبلی نخواهد بود.  وقتی تو در حال عصبانیت ، به کسی چیزی می گوئی مانند میخی است كه بر دیوار دل او می كوبی  و اگر به قصد بیرون کشیدن میخ ، هزار بار هم معذرت بخواهی ، جای میخ بر جان او باقی خواهد ماند مگر آنکه جای میخ را نیز با محبت بیشتر صاف کنی.
 



با کلیک بر روی شهر شعر را در گوگل محبوب کنید

ب سلامتیه

  • تاریخ : شنبه 1391/03/13
  • موضوع :
  • نظرات

سلامتی اونایی که هستند
سلامتی اونایی که نیستند


سلامتی اونایی که منتظرند.
سلامتی اونایی که منتظرشونی


... سلامتی اونایی که یه روز بر می گردند
سلامتی اونایی که شاید یه روز برگردنند

سلامتی اونایی که مطمئنی دیگه بر نمی گردند
سلامتی اونایی که اگر هم برگردند دیگه مال تو نیستند...!!!



شاپرك



با کلیک بر روی شهر شعر را در گوگل محبوب کنید